اتاق دلم

دوست بهترین همسایه دل است
۰۵
مرداد

کجایی پیامبر مهربانی 

که ریحانه هایت را 

یکی پس از دیگری 

زنده به گور می کنند...

  • سمانه.میم
۰۱
مرداد

این سومین باره بخاطرشون می خورم زمین. آدمای حسود رو میگم. همونایی که وقتی سوار ماشین هستن روی خط عابر پیاده نگه می دارند و وقتی هم پیاده هستن چراغ که سبزه از خیابون رد میشن. روی تابو درشت نوشته شده: پیست دوچرخه سواری. اما یه عده بدون توجه به جاده سلامتی که درست جنب پیست دوچرخه سواریه دارن تو پیست قدم میزنن خیلی خونسرد و معمولی. انگار که تو هم باید تو جاده سلامتی بری دوچرخه سواری!!! یه بار رفتم تو باغچه، یه بار دوچرخه رو ول کردم تا خودمو نجات بدم این بارم که دستم کشیده شد به آسفالت. همیشه در تضاد هم هستیم، همیشه عکس یه کاری رو انجام میدیم، از آزار دادن هم لذت می بریم به جای اینکه باعث لذت بردن همدیگه از زندگی بشیم. همه اینها باعث شده که جامعه اخمویی داشته باشیم...

 

  • سمانه.میم
۳۰
تیر

مرد همراه خانوادش روی سکوی روبروی بستنی فروشی نشسته بود و با تعریف کردن ماجراهای خنده دار تمام تلاشش رو می کرد تا دختر و پسر کوچولوش از ته دل بخندند و آخر هفته ی خوبی داشته باشند .پسرک فال فروش با تردید همیشگی خودش نزدیک مرد شد و خیلی آروم پرسید: آقا فال می خرید؟ انگار از قبل جواب این سوال رو می دونست و تلاشی برای تغییر دادن جواب "نه" آدم ها نمی کرد. مرد یه نگاهی به پسرک کرد و گفت: اگه جواب من بله باشه و من ازت فال بخرم قول میدی که جواب تو هم به سوال من"بله" باشه؟ پسرک که حسابی تعجب کرده بود دوباره آروم و با تردید گفت: بله! مرد پرسید: بستنی می خوری؟ پسرک که فکر نمی کرد کسی هم پیدا بشه که حواسش به خواسته های کوچیک اون باشه با خوشحالی گفت: بله! البته این دفعه بلندتر و بدون تردید! مرد بلند شد دست پسرک رو گرفت و رفت سمت بستنی فروشی و رو به پسرک گفت: پس چهار رنگ از بهترین رنگ ها رو انتخاب کن! پسرک صورتش رو چسبوند به ویترین پر از رنگ بستنی فروشی و مثل یک نقاش کوچولو با تردیدی لذت بخش چهار رنگ قرمز و زرد و آبی و سبز رو انتخاب کرد. مرد پول بستنی رو حساب کرد و دستی به سر پسرک کشید و دختر و پسر کوچولوش رو که حالا دور تا دور لبشون ترکیبی از رنگای قهوه ای و سفید شده بود رو صدا کرد تا آماده رفتن بشن. پسرک انگار که چیز مهمی یادش افتاده باشه یدفعه به طرف مرد رفت و گفت: آقا فالتون! مرد نگاهی به چشمای براق پسرک انداخت و فال رو از دستش گرفت و با صدایی پر از عشق خوند:

 آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه فال به نام من دیوانه زدند...

سمانه.میم

  • سمانه.میم
۲۹
تیر

به ساعتم نگاه می کنم. همیشه عقربه های ساعت بند قهوه ای با اون صفحه سفید که وسطش عبارت "این نیز بگذرد" نوشته شده از عقربه های ساعت بندکشی گل منگولی دلواپس ترن. یجورایی انگار رفتارشون منطقی تره یعنی میگن درسته که این نیز می گذرد اما دلیل نمیشه که شما به جای8:30 ساعت 8:45 دقیقه برسی سرکارت برخلاف گل منگولی که میگه زندگی که همش کار نیست حالا یه ربع هم دیر برسی چی میشه مگه؟! ولی در هر صورت این تفاوت سلیقه ها برای منی که با وجود تمام بدو بدو کردن ها ساعت 9 بدون هیچ دقیقه و ثانیه ای پشت میزم نشستم هیچ فرقی نمی کنه. مسیر پله ها تا آسانسور رو می دوم و خدا خدا می کنم که درب آسانسور در استقبال من آغوش خودش رو باز کرده باشه و من بپرم توش. اما عدد هفت چشمک زن یعنی اینکه کارمند طبقه 7 زودتر از من به محل کارش رسیده. سوار آسانسور میشم و همین طور که دارم به این فکر می کنم که جنس و مارک ساعت کارمند طبقه 7 چی می تونه باشه چشمم می خوره به دکمه طبقه دوم که روش کاغذ کوچیکی چسبوندن و نوشتن طبقه دوم خراب است. یکم بالاتر رو نگاه می کنم ابعاد کاغذ بزرگتر شده و این عبارت نوشته شده: لطفا از فشردن دکمه طبقه دوم خودداری کنین فرهنگ شما نشانه شخصیت شماست. برمیگردم و خودمو تو آینه نگاه می کنم که با یه کاغذ دیگه روبرو میشم که رو آینه چسبونده شده: در صورت فشردن دکمه طبقه دوم آسانسور تا 24 ساعت خراب می شود. دلم می خواد بدونم طبقه دو چه گناهی مرتکب شده که مستحق این همه مجازاته اما تا ساعت 9 یک ثانیه بیشتر نمونده...

سمانه.میم

  • سمانه.میم
۲۹
خرداد

زندگی خودش یجور چالشه. گاهی سردتر از چالش یه سطل آب یخ و گاهی داغ تر از چالش چایی!

وقتی یه اتفاق نه چندان خوب برات تو زندگی میفته برای تو یه اتفاقه که باید باهاش کنار بیای، باهاش بجنگی، حلش کنی یا تسلیم شی!

اما از نظر دیگران این اتفاق یه فاجعس یه فاجعه ای که هزار تا راه حل بهت ارائه داده میشه که می تونستی انجامش بدی و نذاری همچین اتفاقی بیفته برات و الان تو خیلی بدبختی و تنها صوتی که می شنوی نچ نچ تاسفشون برای وضع اسف بارته!

همدردی یه جور تخصصه هر کسی نمی تونه انجامش بده ولی سرزنش کردن بخاطر حس لذت بخش غرور و موفقیتی که بعدش سراسر وجودت رو فرا میگیره و تو دلت قند آب میشه که "چه خوب که من جای طرف نیستم " نیاز به هیچ تخصصی نداره و ویروسیه که تو وجود 99/9 درصد آدما هست... هر چند فکر می کنم 95 درصد عادلانه تر باشه.

و نمی دونم که چرا وقتی اینا رو میدونم بازم دلخور میشم بازم ناراحت میشم بازم میرم تو فکر بازم...

کاش قوی تر بودم... کاش که نه باید قوی تر باشم!

 

 

 

 

  • سمانه.میم
۱۳
خرداد

instagram.com/samane.m66

  • سمانه.میم
۰۸
آبان

عکسی که عکاسش خودت باشی ... بیان کردن حس و حالت در قالب چند جمله کوتاه و... ارسال!
نوشتن یه متن طولانی ... پیدا کردن عکس مرتبط ... تردید در ادا کردن اصل مطلب و... ارسال!
قبول کنین اینستاگرام خیلی بهتر از...
  • سمانه.میم
۲۳
مرداد

دلم پر بود...

گفتم میام و ساعت ها می شینم و همه رو فریاد می زنم برات!

اومدم، ساعت ها هم نشستم اما فقط زل زدم به گنبد و گلدسته هات...

هیچی نگفتم هیچی هم نشنیدم اما موقع رفتن، حرفی برای گفتن نمونده بود!


+ چه حرف ها که درونم نگفته می ماند/ خوشا به حال شماها که شاعری بلدید

(رضا احسان پور)

  • سمانه.میم
۱۲
مرداد
"قلعه حیوانات" بعد از "صد سال تنهایی" دومین کتابی بود که به زور تا فصل یکش رو خوندم و با خودم گفتم: واقعا کدوم قسمت این کتاب واسه بعضیا اینقد جذابه که هی میگن بخونش!
  • سمانه.میم
۱۰
مرداد

روز اول که پیشم نشست و برام دردودل کرد خوب به حرفاش گوش دادم چون حس کردم خیلی وقته با کسی حرف نزده و همین حرف زدن میتونه آرومش کنه.

اون حرف می زد و من نگاهش می کردم و هیچی نمی گفتم(اصولا وقتی یکی داره برام چیزی تعریف می کنه اونم با تمام حس و هیجانش دلم نمیخواد وسط حرفش بپرم هرچند موضوع جالبی برام نباشه)

بهم گفت: خیلی مستمع خوبی هستی ممنون که گوش دادی.

ولی وقتی دو سه روز پشت سرهم دیدمش فهمیدم حرف زدن بیش از حد، عادتشه. فقط کافیه به یه موضوع اشاره کنی تا یه خاطره طولانی یادش بیفته و مثل نمایشنامه با جزئیات برات تعریفش کنه.
تمایل به حرف زدن تا حدی که وقتی با بی میلی بهش نگاه می کردم اهمیتی براش نداشت و به حرفش ادامه می داد. تا حدی که وقتی وسط حرفش میپریدم که موضوع رو عوض میکنم میگفت آره داشتم میگفتم...

فقط دلم میخواست کارم زودتر تموم بشه و برم خونه اما از اونجایی که از هر چی فرار می کنی سریع تر بهت میرسه گفت عه چه خوب هم مسیرم که هستیم!!!

اینقد از دستش عصبی بودم که وقتی رسیدم خونه این جمله رو سه بار بدون وقفه و یه نفس تکرار کردم: مگه یه آدم چقد می تونه حرف بزنه...

یکی از گرداب های زندگیم اینه که مستمع اجباری یه آدم متکلم وحده باشم.

با تمام اخلاقای خوبش پرونده ی دوستیم رو بستم و گذاشتم تو آخرین قفسه بایگانی! من واقعا گنجایشش رو ندارم!


  • سمانه.میم